۲۲ آذر ۹۳ ، ۱۲:۱۶
گروه ادبی ۱ نظر اشتراک گذاری

سلام فرمانده

سلام حاج احمد، این روز ها معنویتمان ته کشیده است. بقول بچه ها، دشمن همین پشت سنگر کمین کرده تا حمله ایی سنگین را ترتیب دهد؛ و ما هم نشسته ایم به خاله بازی/ حاجی قصد گلایه ندارم! اما دیگر نمیکِشیم. دوباره از آن خنده های پُر انرژی ات را احتیاج داریم. دوباره نگاه شما را احتیاج داریم. دوباره... حاج احمد همه حالشان خوب است؛ از نیرو های جدید تا خود فرمانده مقر/ همه چیز طبق منوال گذشته پیش میرود؛ با نظم! شما اهل نظم هستید و ما هم مطیع امر شما هستیم. فقط جای یک چیز خالی است. حاجی امشب اربعین ِ عمه ی سادات چهل روز است برادر را ندیده است. ایشان آمده اند زیارت قبر برادرشان/ حاج احمد شما دستتون اون بالا بنده، سفارشی بکن. تا ایشالا سال دیگه اربعین با بچه های موسسه "بریم زیارت امام حسین(ع)/ حرم آقا، جای خالی دل هامون شده.

از چند روز پیش قصد کردیم؛ دیداری دوباره با حاج احمد داشته باشیم. شاید پیشنهاد جواد بود! شاید پیشنهاد محسن! اما خدا خیر دهد کسی را که گفت: بچه نظرتون هست؛ شب اربعین بریم دیدار سردار؟ در این شب های سرد و فاصله ی کثیرِ نجف آباد تا اصفهان؟ بچه ها بیخیال بشید! این حرف را عباس گفت"؛ اما خیلی سریع حرفش را خورد

تقریبا شبِ قبل با همه ی بچه های خادم الشهدا تماس گرفتم. قرار شد نماز مغرب و عشاء را داخل موسسه بخوانیم و حرکت کنیم. در صف نماز پنج شش نفری بیشتر ننشسته بودند. به نشانه ی اعتراض یا تعجب گفتم"جواد خداوکیلی ماشین هماهنگ کردم." چرا بچه ها نیومدن؟ بعضی حرف را نباید زد؛ اگر هم زدی نباید بعدش پشیمان شوی! جواد با این حرف من خیلی عصبانی شد؛ این را از چهره ی برافروخته اش میشد فهمید. کنارم کشید و آرام در گوشم گفت: ما برای دلمون میخوایم بریم؛ حتی اگر من و خودتم بودیم. با موتور میرفتیم. پس گلایه نکن!

تخت فولاد و قبور شهدای اصفهان بسیار دلنشین است. از دور دو رفیق قدیمی کنار یکدیگر دیده می شوند؛ شنیده ام حاج احمد گفته است؛ یکی از در های بهشت از قبر حسین خرازی باز میشود. فکر نمی کردم شب اربعین سر حاج حسین و حاج احمد خلوت باشد. همیشه از چهره خندان شهید کاظمی لبخند روی لبانم می نشیند. و این خنده، لبخند تلخ فراق است.

سلام حاج احمد، این روز ها معنویتمان ته کشیده است. بقول بچه ها، دشمن همین پشت سنگر کمین کرده تا حمله ایی سنگین را ترتیب دهد؛ و ما هم نشسته ایم به خاله بازی/ حاجی قصد گلایه ندارم! اما دیگر نمیکِشیم. دوباره از آن خنده های پُر انرژی ات را احتیاج داریم. دوباره نگاه شما را احتیاج داریم. دوباره... حاج احمد همه حالشان خوب است؛ از نیرو های جدید تا خود فرمانده مقر/ همه چیز طبق منوال گذشته پیش میرود؛ با نظم! شما اهل نظم هستید و ما هم مطیع امر شما هستیم. فقط جای یک چیز خالی است. حاجی امشب اربعین ِ عمه ی سادات چهل روز است برادر را ندیده است. ایشان آمده اند زیارت قبر برادرشان/ حاج احمد شما دستتون اون بالا بنده، سفارشی بکن. تا ایشالا سال دیگه اربعین با بچه های موسسه "بریم زیارت امام حسین(ع)/ حرم آقا، جای خالی دل هامون شده!

این دل نوشته را رضا همان جا بر سر قبر شهید حاج احمد کاظمی نوشت؛ به اصرار زیاد برگه را ازش گرفتم. خیلی باهاش حال کردم. حرف دل یک بچه موسسه ایی متن این نامه به حاج احمد است. ساعت نزدیک هشت شب بود؛ هشت نفری بودیم؛ کنار قبر شهید مسعود آخوندی نشستیم و با زیارت اربعین دل ها را راهی کرب و بلا کردیم؛ قطعا شهداء مهمان جمع ما بودند. قطعا...

حاج آقا اسماعیلی پیش نماز این چند روز موسسه، مهمان جمعمان شده اند؛ بعد از زیارت آقا امام حسین(ع)/ یک جلسه معرفتی درجه یک خیلی میچسبه! داخل حسینه خودِ تخت فولاد با واسطه گری حاج آقای اسماعیلی، جمع کسب معرفت اربیعینی را تشکیل دادیم. از جا ماندن ایشان از قافله طلبه های حوزه به سمت کربلا برایمان تعریف کردند تا شهر زیبایشان در شهرکرد/ خلاصه جای همه خالی بود

شبِ خاصی بود امشب؛ شهداء بسیار برایمان مایه گذاشتند؛




 

یک خشت در بهشت به نیابت مدافع حرم شهید محسن حججی


بسم الله الرحمن الرحیم
اردوی جهادی در جستجوی نور21
رمز: یا زهرا (س)
موضوع: جهاد اکبر
برگزار کننده: موسسه شهیدکاظمی
ماموریت: ساخت مسجد شهدای مدافع حرم(محسن حججی/سرلک) در روستای محروم "کمرون" توابع شهرستان فریدونشهر
شماره کارت : 6104337770117412
شماره حساب 4086710869
شبا IR760120000000004086710869

نظرات (۱)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی