یادداشت یکی از مخاطبین گرامی درباره کتاب خط تماس
یادداشت بر کتاب خط تماس
سردار! احمِد!
سلام
چند روزیست که «خط تماس» را دست گرفتهام و میخوانم و قدوقواره روح کوچکم با روح بلندبالایت ارتباط پیدا کردهام و این تماس با نورانیت تو، شب سیاه قیرگون درونم را به لکنت انداخته است. از پس تجلی انوار وجود تو در درون تاریکم، چشمانم به سوزش میافتد و به اشک مینشیند؛ مانند وقتی که چشمبند سیاه را پس از چندین ساعت، از روی چشمهای کسی بردارند و او را مقابل خورشید قرار دهند، درحالیکه ظهر یک روز بلند تابستانی است و خورشید در پرنورترین حالت خویش است؛ اینگونه تو را میخوانم.
نامت را، داستان زیستنت را، مظاهر باقی و سرمدی وجودت را در این دنیای فانی، چنان عاشقانهترین غزلی که تاکنون خواندهام و شنیدهام، بر لب جاری میکنم و به تو میاندیشم؛ به معنای حقیقی عشق، وقتی در هجده، نوزدهسالگی، از سر حیرت و ناباوری از کسی پرسیده بودم: «اینهمه شعرهای عاشقانهی سعدی و حافظ و مولانا در وصف چه کسی است؟ برای کیست؟ یعنی کسی در دنیا پیدا میشود که لایق این اوصاف و احساسات باشد؟» و جوابی نیافتم و بعد، در التهابی سوزنده و گدازنده، شروع به جستوجو کردم در تمام رمانهای مشهور دهانپرکن جهان، در تمام فیلمهای اسکارگرفته و نخل و خرس طلاییگرفته و چه و چه، در آثار فیلسوفان و نویسندگان و موسیقیدانها و هنرمندان و … دنبال انسان خاکیای گشتم که لایق شعرهای عاشقانهی حافظ و سعدی باشد و بشود وقتی غزلی را میخوانی، او را در گوشه ذهن و بلکه در تمام تخیلت، بهعنوان مخاطب، مدنظر قرار دهی و نیافتم. و در دنیا کسی را و حتی چیزی را لایق حتی یک بیت عاشقانهی حافظ نیافتم و ناامیدی کُشندهی غلتانی از همهسویی مرا فراگرفت و پخش شد در تمام روح و تنم و بعد من بودم و آوارگی و دربهدری روحی که در جستوجوی چیزی بود که جوابی برایش نمییافت. دستم به کجا بند بود، سردار؟ همه کاری کردم که به جواب برسم و هیچ جوابی نبود و بعد به فراموشی روی آوردم در بستری جنونآمیز از مصرف روانگردانها و مخدرها و مسکنها و … .
و حالا در آستانه چهلسالگی و بعد از هدر دادن آن همه شور و انرژی افسارگسیخته جوانی، پاسخ را یافتهام، احمِد؛ تو را یافتهام، مهدی باکریات را، حاج قاسم و حسین خرازیات را…
حالا؟ خیلی دیر نشده، احمِد؟! تقصیر کیست؟ همه اینها تقصیر کیست، احمِد؟ اینکه جوان ایرانی در جستوجوی الگوی نمونه انسان و انسانیت، جستوجو را از ادبیات و علم و هنر غرب آغاز کند و اصلاً به فکرش هم نرسد در تاریخ سرزمین خودش، حتی تاریخ معاصر سرزمین خودش، مردانی زیستهاند که «انسان» را و «انسان بودن» را هجا به هجا با شیوهی زیستن خود، با قطرهقطره خون خود، با گذشتن از همه دلبستگیها و لذتهای مادی و بلکه روحانی این دنیای فانی، معنا بخشیدهاند؟! اینهمه دربهدری ما تقصیر کیست، سردار؟ تو را و دوستانت را نشناختنمان بر گرده کیست، برادر؟!
نه، نه احمِد، اندیشیدن به این سؤالها و یافتن پاسخی برای آنها چه فایده دارد؟ تقصیر عمر بر باد رفتهی در حیرانی بهسرآمدهی یک نسل را گردن این و آن انداختن چه حاصلی دارد؟ گیرم مقصر بیحاصلیمان را هم یافتیم، معدومش هم کردیم؛ چیزی درست میشود؟ نه، نمیشود. از خود تو و دوستان تو یاد گرفتهام رها کنم همهی این بیهودگیها و بیهودهگوییها را و با سر بپرم در دریای مواج عمل و عملگرایی، خدمتگزاری خالصانه و عاشقانه با تکتک سلولهای وجودم.
رها میکنم و چقدر دلم میخواهد رها شوم از خودم، احمِد، و شبیه تو شوم و شبیه دوستانت و شبیه «انسان». میشود از آن قلههای بالا که شما هستید، برای ما، برای من و همهی ما که در این پایینها هستیم، دعا کنید؟ توفیق زیستن و مردن بر مدار «حسین» را میشود برایمان دعا کنید؟ شاید به حرمت دعای شما و آمین ملائکه، گشایش و «فرجی» در تقدیر ما و تقدیر «انسان» رقم بخورد، کلمح البصر او هو اقرب… .








