یادداشت آقای محمدحسین بهزادفر حافظ کل قرآن کریم و فعال حوزه کتاب بر کتاب «حوالی احمد»
«حوالی احمد» را به این نیت دستم گرفتم که حالا ببینیم این «حاج احمد کاظمی» که اسمش از روی لب بچههای اصفهان و نجفآباد و این طرف و آن طرف نمیافتد کیست.
پیش از این، اوج آشناییام با حاج احمد کاظمی، خلاصه میشد در عکسهای کوچک و بزرگی از حاج احمد، که بچههای انتشارات روی هر کدام از سفارشها برایم میفرستادند. میدانستم از فرماندهان مهم جبهه بوده؛ چند سال هم فرماندهی نیروی هوایی و نیروی زمینی بوده. فقط همین. «حوالی احمد» را به این نیت دستم گرفتم که حالا ببینیم این «حاج احمد کاظمی» که اسمش از روی لب بچههای اصفهان و نجفآباد و این طرف و آن طرف نمیافتد کیست. آن محبوبی که حاج قاسم گفته بود آنقدر دوستش داشتم که حاضر بودم یک کلیهام را به او بدهم کیست. خواندم و دلتنگ شدم. فهمیدم و تشنهتر شدم. ولی یک جلد برای حاج احمد کم بود. هجده روایت -که شاید هم به نیت سن حضرت زهرا سلاماللهعلیها باشد- برای حاج احمد کاظمی خیلی کم و کوتاه است. کاش از این اسطوره بیشتر بشنویم. کاش خودش از آن طرف به ما اجازه بدهد که بیشتر از او بدانیم. از الگوهای مدیریتی بینظیرش، از روحیات عجیب و غریبش، از احساسات پاک و نجیبش، و از آن عمر بابرکتی که هیچ لحظهایاش را هدر نداد…
«حوالی احمد» هجده روایت از یک فرماندهی تکرار نشدنی است. روایت سردار ناظری و شهید طهرانی مقدم را دوست داشتم و بیشتر از آنها سه روایت آخر را؛ روایت محمد آخوندی، روایت حاج قاسم، و روایت همسر شهید. کاش از دو یادگار حاج احمد هم روایتی میبود تا بیشتر با شیوهی تربیتی حاج احمد در مورد فرزندانش آشنا شویم.
حالا به بچههای انتشارات حق میدهم که عاشقانه دوستش داشته باشند. حاج احمد برای آنها خلاصهی همهی خوبیهاست؛ همانطور که برای الگوی جاودانهی مقاومت، حاج قاسم بود: «احمد تداعی رفتارهای جنگ بود. تداعی خلوص و صفا و پاکی و سلامت. وقتی احمد سخن میگفت، ناخودآگاه آدم را یاد خرازی و همت میانداخت. حیای احمد، آدم را یاد آن انسان باحیای جنگ، باکری میانداخت؛ که عجیب بود در حیا. حتی در یک شوخی کردن. فلذا روزی که احمد را از دست دادیم، انگار همهی خوبیهای جنگ را از دست دادیم؛ یادگار همهی دوستیها را از دست دادیم. وقتی احمد در جمع ما بود، تداعی همهی زندگیمان را میکرد؛ هرچیزی که در زندگی به آن خوش بودیم. چهرهی باکری را در احمد میدیدیم. خرازی را در احمد میدیدیم. زینالدین را در احمد میدیدیم. همت را در احمد میدیدیم. خیلی از شهدا را ما در احمد خلاصه میدیدیم. شما وقتی کسی که یادگار همهی یادگاریهایت است، یادگار همهی دلبستگیهایت و بهترین دوران عمرت است را از دست میدهی، این یک از دست دادن معمولی نیست. احمد با رفتن خودش همهی ما را آتش زد. همه چیز ما را به هم ریخت…»
خوشا به حال حاج احمد؛ و خوشا به حال آنهایی که بودنش را درک کردند، و خوشا به حال نویسندهی کتاب…







