خاطرات و زندگی نامه شهید حاج احمد کاظمی
-
احمد جبههها از زبان حاج قاسم
عرضه کتابهای سردار روسفید ؛ شهید حاج احمد کاظمی به مناسبت ولادت
بیشتر بخوانید » -
-
او میتوانست یک جنگ بزرگ را فرماندهی کند
شهید کاظمی, شهیدی که می توانست کارهای خیلی بزرگی کند
بیشتر بخوانید » -
خط حدی را انتخاب میکرد که پیروزی و شکستش به گردن کسی نیفتد
یکی از مشخصههای بارز احمد زیرکی بود حالا به معنای درست آن تدبیر بود. منتظر نبود که در قرارگاه بگویند خط حد لشکرت چه میشود.
بیشتر بخوانید » -
-
-
مروری بر زندگینامه شهدای عرفه
شهید احمد کاظمی، فرمانده نیروی زمینی سپاه در سال ۱۳۳۷ در شهرستان نجفآباد به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی وی در کنار والدین و با تربیت آنان، عشق به اهل بیت (ع)، کار و تحصیل سپری شد. دوران جوانی ایشان همزمان بود با اوج مبارزات انقلابی ملت بزرگ ایران علیه رژیم فاسد و وابسته پهلوی. در آن زمان، حاج احمد نیز همپای مردم در این مبارزات شرکت کرد و به حدی در این راه تلاش کرد که در اسفندماه سال ۱۳۵۶ مصادف با ایام محرم به همراه حدود ۵۰ نفر از مبارزان انقلابی شهر علم و تقوا (نجفآباد) توسط ساواک دستگیر و مدتی در زندان شهربانی به همراه سایر زندانیان مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفت. در اواخر همان سال با گسترش حرکتهای مردمی در سراسر کشور، عدهای از زندانیان آزاد شدند که کاظمی نیز از جمله این افراد بود. پس از پیروزی انقلاب، با توجه به شور و اشتیاق وصفناپذیرش به مبارزه با کفر و ظلم،به اتفاق یک گروه ۵۰۰ نفری به سرپرستی شهید محمد منتظری جهت…
بیشتر بخوانید » -
فتح خرمشهر از زبان شهید صیاد
شهید سپهبد «علی صیاد شیرازی» در سال ۱۳۷۲ با حضور در مسجد کوی دانشگاه تهران، طی یک سخنرانی به شرح عملیات افتخارآفرین «بیتالمقدس» یا آزادسازی خرمشهر، پرداخت.
بیشتر بخوانید » -
خرمشهر در محاصره است، ما به مردم قول داده ایم!
شهید حاج قاسم سلیمانی درباره عملیات بیت المقدس و حضور حاج احمد کاظمی در آن میگوید
بیشتر بخوانید » -
حضرت زهرا سلام الله علیها
دقیق یادم نیست چند روز از شروع عملیات بیت المقدس گذشته بود، ولی خاطرم هست خبر شهادتش به نجفآباد رسید. چند ساعت بعد، فهمیدم شهید نشده، شدید مجروح شده بود. حاجی را بیهوش و خونین رسانده بودند بیمارستان. آنهایی که همراهش بودند، دیده بودند که او را با سر پانسمان شده، از اتاق عمل آوردنش بیرون. میگفتند: خیلی نگذشته بود که دیدیم حاجی به هوش اومد! مات و مبهوت شدیم. همین که روی تخت نشست، سرنگ سرم رو از دستش درآورد. با اصرار و با امضای خودش، سر حال و سرزنده از بیمارستان مرخص شد. نیروها را جمع کرده بود. بهشان گفته بود: من تا حالا شکی نداشتم که توی این جنگ، ما بر حق هستیم، ولی امروز روی تخت بیمارستان، این موضوع رو با تمام وجودم درک کردم. همیشه دوست داشتم بدانم آن روز، روی تخت بیمارستان چه دیده است. با این که برادر بزرگترش بودم، ولی هیچ وقت چیزی بهام نگفت. بعد از شهادتش، از بعضی از دوستان دوران جنگ شنیدم که؛ احمد آن روز، در عالم مکاشفه…
بیشتر بخوانید »