شهید حاج احمد کاظمی

  • احساس یتیمی

    هیچ وقت تصور نمی‌کردم که در مورد احمد بخواهم حرفی بزنم. با آن که چهل روز گذشته من باورم نمی‌شود که احمد شهید شده.خیلی به هم نزدیک بودیم، خصوصا بعد از جنگ ما بیشتر به هم نزدیک شدیم. علتش هم غربتی بود که ما بعد از جنگ پیدا کردیم یعنی همین احساس یتیمی، یتیمی نه از این باب که همه می‌گویند بلکه از باب اینکه انسان از یک راهی باز می‌ماند، احساسی مثل اینکه جا مانده و باز مانده است به او دست می‌دهد. لذا همیشه چیزی هم می‌گفتیم و شوخی که می‌کردیم می‌گفتیم که جزیره‌ای باشد و ما را ببرند آنجا که همیشه تداعی آن دوران را بکند و این باعث شده بود که بیشتر به هم نزدیک بشویم.  یکی از علت‌هایی که ما دور هم جمع شدیم این بود که ما مثل یک جمعی هستیم که در یک طوفان و یک رودخانه‌ایم و باید دستمان به هم باشد و حامی هم باشیم تا آب ما را نبرد. اما اینکه این چنین اتفاقی می‌افتد ما اصلا تصور نمی‌کردیم. هر…

    بیشتر بخوانید »
  • رو سفید درگاه الهی ۵۷ ساله شد …

    *تمنای خاموش* بی گمان مثل او بودن سخت است اما محال نیست! خوش نام است و “گم،نام”! شهید کاظمی‌را می‌گویم… سردارشهید حاج احمد کاظمی… کسی که گرمای وجودش، سرمای بی کسیِ خرمشهر سوزان را گرم کرد! حدوداً ۲۰ سال قبل از پیروزی انقلاب بود که دوم مرداد ماه، مزین به ولادتش شد. آن روزها همه در سایه ی ظلم طاغوت بودند. “او” هم همین! تازه پنج ساله شده بود که صدای “هیهات من الذله” رهبرِ سال‌های جوانی اش، پایه‌های طاغوت را لرزاند. شاید آن روزها، پیِ بازی‌های کودکانه اش بود اما ندای دادخواهی مردی از جنس نور، تمنای خاموش مردم کشورش را تا سال‌های نوجوانی او و دوستانش، فریاد زد. روزهای ۲۰ سالگی اش را پشت سر گذاشته بود که به “هل من ناصر” همان مرد لبیک گفت و وارد فضای انقلابی شد. کم شکنجه ندید بخاطر مبارزه با ارزش‌هایش اما همان شکنجه‌ها، مرهمی‌بود بر زخم‌های جانش! تازه می‌رفت پشتش را از خستگیِ تلاش برای پیروزی انقلاب و سروسامان گرفتنِ نسبیِ وضعیت نابه سامان کشور، روی زمین بگذارد که صدای بمب‌های…

    بیشتر بخوانید »
  • آقا مهدی فرمانده منه !

    جدا شدن احمد کاظمی و مهدی باکری در ظاهر از همدیگر خللی در دوستی‏شان بوجود نیاورده بود. در تیپ نجف هر وقت گفته می‏شد آقا مهدی معاون احمد آقاست، کاظمی می‏گفت: «نه! آقا مهدی فرمانده منه!». دوستی‏شان تا آخر ادامه داشت. در عملیات خیبر اردوگاه لشکر عاشورا و لشکر نجف در کنار هم بود و وسطشان فقط یک خاکریز داشت و سنگرهای فرماندهی دو لشکر هم نزدیک این خاکریز بود. هر وقت آقا مهدی کاری با احمد کاظمی داشت دیگر معطل نمی‏شد. خودش بلند می‏شد از خاکریز می‏گذشت می‏رفت سنگر احمد آقا و او هم چنین می‏کرد. لحظه‏های سخت و سرنوشت‏ ساز عملیات خیبر بود و باران تیر و ترکش می‏بارید. بر اثر انفجار گلوله‏های توپ و تانک، حفره بزرگی ایجاد شده بود. این حفره، سنگر آقا مهدی بود و سنگر قرارگاه تاکتیکی لشکر عاشورا توی جزیره.  احمد آقا حاضر بود برای دیدن مهدی جانش را هم بدهد. هر وقت فرصت می‏کرد، می‏گفت: «مهدی جان کاری کن که باهم شهید بشیم.» این جمله را احمد بارها به مهدی گفته بود…

    بیشتر بخوانید »
  • متوجه شدیم این برادر خود احمد کاظمی است …

    توی مقر تیپ یک سنگر کوچکی بود که سنگر فرماندهی محسوب می‏شد، کوچک بود و کم ارتفاع. کنارش دو تا چادر هم سرپا بود. شنیده بودیم که فرمانده تیپ احمد کاظمی است و معاونش هم مهدی باکری؛ ولی هیچ کدام از اینها را نمی‏شناختیم. وارد سنگر فرماندهی شدیم، سقف سنگر پایین بود و مجبور شدیم از همان اول بنشینیم. خودمان را معرفی کردیم؛ گفتیم که از تبریز آمده ‏ایم و… یکی از آنهایی که توی سنگر بود، داشت با بی‏سیم حرف می‏زد. تا ما خودمان را معرفی کردیم برگشت به یکی از برادرانی که توی سنگر بود، گفت: همشهری‏های آقا مهدی اومده سریع راهنمایی کنین چادرشان. باز سرگرم صحبت با بی‏سیم شد. در تکاپو بود و آرام و قرار نداشت. از اینکه ما را خوب تحویل گرفته بود، در دلم به‏اش احساس محبت می‏کردم. بالاخره متوجه شدیم این برادر خود احمد کاظمی است و حالا مانده بود مهدی باکری. به یکی از چادرها راهنمایی شدیم، ناهار را همانجا خوردیم. پس از ناهار بود که یک رزمنده‏ای آمد محجوب و افتاده با لباس…

    بیشتر بخوانید »
  • دیدار دو یار

    از مرخصی برگشته بودیم اهواز. احمد کاظمی تماس گرفت: – مهدی می‏خام ببینمت. قرار گذاشتند و هر دو سر قرارشان آمدند. دیدار دو یار دیدنی بود تا شنیدنی و نوشتنی. شاید نتوان آن لحظات را با هیچ بیان و قلمی گفت و نوشت. انگار سالهاست که همدیگر را ندیده‏اند. دست در گردن هم کردند. احمد آقا مرتب می‏گفت: «مهدی خیلی دلم برات تنگ شده بود. خیلی دلم گرفته بود برای دیدنت ثانیه شماری می‏کردم تا ببینمت دلم باز بشه…». علاقه این دو به یکدیگر، به قدری محکم بود که بیشتر وقت‏ها می‏شد یکی را در کنار دیگری یافت. احمد آقا و آقا مهدی به قدری به سنگرهای همدیگر رفت و آمد می‏کردند که احمد کاظمی بیشتر بچه‏های لشکر عاشورا را به نام می‏شناخت و آقا مهدی هم چنین بود. در بیشتر عملیات‏ها اصرار داشتند که احمد و مهدی کنار هم باشند… کنار هم بجنگند و… منبع : آشنائی‌ها ، این بار خودم می‌برم ، ص ۴۱

    بیشتر بخوانید »
  • سبک مدیریتی شهید کاظمی

    با همان نگاه و برخورد اول، افراد کارآمد را از مدعیان تشخیص می‌داد. به کسانی که کارآیی نداشتند، مسئولیتی کوچک هم نمی‌داد، چه برسد به مسئولیت‌های حساس. گاه می‌شد یک مسئول را به خاطر بی‌لیاقتی به «آپاراتی لشکر» می‌فرستاد تا در آن‌جا پنچری بگیرد. در زمان جنگ هم چه بسیار بودند کسانی را که به خاطر بی‌لیاقتی و عدم اطاعت از فرمانده، به «بلوک‌زنی مهندسی» فرستاده ‌بود. مسئولیت‌های مهم از نظر او مسئولیت‌هایی بود که با بیت‌المال سر و کار داشت. به‌شدت با تخلف‌های فرماندهان و مسئولان برخورد می‌کرد. به‌هیچ وجه اجازه نمی‌داد از بیت‌المالی که در اختیارش بود، کوچک‌ترین سوءاستفاده‌یی شود. تشویق‌هایش هم روی دو اصل بود؛ اول حفظ بیت‌المال و نگهداری؛ دوم انجام درست وظایف محوله. آن هم بیش‌تر برای نیروهای جزء بود و سخت‌گیری‌ها و تنبیه‌ها برای مسئولان. از تمام ریز مسائل هم اطلاع داشت و هم وارد می‌شد. چون خود در جنگ و در صحنه عملیات‌ها از نزدیک حضور داشت، به همه‌ی جزئیات امور اشراف داشت و زحماتی که کشیده می‌شد را به‌خوبی شناسایی می‌کرد و…

    بیشتر بخوانید »
  • احمد و بغض فروخورده اش در دوری از مهدی …

    حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود. شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود. بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشده. حاج احمد که زیر تصویر بر دیوار نصب شده شهید باکری و دیگر فرماندهان شهید نشسته و خاطره را روایت می کند، آن قدر با حسرت حرف می زند که با همه وجود لمس می کنی هر لحظه آرزوی رسیدن به آقا مهدی را در دل دارد. او می گوید که آقا مهدی با چه اشتیاقی در آستانه وصال معبود و معشوق همیشگی اش با او حرف می زده. وقتی می خواهد جملاتش را تمام کند وبگوید دیگر از آن طرف بی سیم صدایی نیامد، بغض راه گلویش را می گیرد. احمد و مهدی خیلی با هم رفیق بودند. لشکر ۸ نجف و لشگر ۳۱ عاشورا دو بازوی توانمند سپاه اسلام بودند که این دو، فرماندهان آن بودند.

    بیشتر بخوانید »
  • حاج قاسم یادت می‌آید ؟؟

    حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال‌ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد.

    بیشتر بخوانید »
  • آمریکا غلط کرد

    “آمریکا غلط کرد”  که مربوط به سخنرانی شهید کاظمی‌در جمع فرماندهان نیروی زمینی در آذرماه ۱۳۸۴ است  ضمن اعلام آمادگی و با تجربه بودن وضعیت نیروهای مسلح کشورمان می‌گوید : ما امروز دریایی از تجربه هستیم ، یه لحظه به خودتون اینو نگید که آمریکا میاد بمب می‌زنه … آمریکا غلط کرد …آمریکا عراق چه شکلی شکست داده ؟ کی بوده عراق ؟ چه به سرش اومده در عراق ؟ آمریکا در مقابل شما بچه‌ها بدونید و در مقابل وضعیت امروز نیروی زمینی بدانید که خوار و شکست خورده است ، آمریکایی‌ها بالندگی شون به این تجهیزاتشونه ، این تجهیزات تا یک وقتی می تواند به جلو برود در مقابل اراده آدم‌هایی که برای خدا کار می‌کنند این شکست می‌خوره ، شک نکنید در تاریخ بوده این … او یه حساب مادی است ، ولی ما به جای دیگه ای وصلیم. دریافت فایل صوتی حجم: ۲٫۲۹ مگابایت

    بیشتر بخوانید »
  • آن چهره‌ی فراموش نشدنی!

    اولین بار احمد کاظمی را در عملیات بیت‌المقدس دیدم. نوجوانی بودم پانزده شانزده ساله که با هم‌قدانم قرار بود برویم برای آزادسازی خرمشهر. ما جزو افراد دسته یک، گروهان یکم، از تیپ نجف‌اشرف بودیم. گردان ما همه از بچه‌های تهران بودند که فرستاده بودندمان به تیپ نجف‌اشرف. سه مرحله رفتیم عملیات. مرحله سوم عملیات به گمانم در روز ۲۱ اردیبهشت انجام شد. در مرز مشترک با عراق مستقر بودیم و شب عملیات گفته بودند با یک کیلومتر برویم جلوتر از دژ مرزی و بپیچیم به چپ و برویم تا شلمچه. ساعت یازده دوازده نیمه شب عملیات شروع شد و یک دفعه ده‌ها و شاید صدها مسلسل ضدهوایی بر سرمان آتش ریختند. چه آتشی هم! فرمانده‌ی گردان‌مان حمید باکری بود که بعدها جانشین بردارش آقا مهدی در لشکر عاشورا شد. شب سختی بود و نمی‌دانم چه قدر از دوستانم شهید شدند تا صبح شد و از تک و تا افتادیم. وقتی نزدیک شلمچه مستقر شدیم، از گروهان‌مان تنها هشت نفر مانده بودیم. آن جا ماندیم. کسی را نداشتیم که به‌مان بگوید…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن