خاطرات و زندگی نامه شهید حاج احمد کاظمی

  • اخلاص

    بابا در طول بیست سالی که با هم زندگی می‌کردیم , در مورد خودش کلامی‌حرف نزد . من کی هستم ؟ من کجا هستم ؟ من چی هستم ؟ من و من و من … اصلا . یکی از ویژگی‌های احمد کاظمی‌مخلص بودن اوست . یک زمانی بعد نظامی‌داشت که حرفی نزد . دو هفته رفت بم . نگفت , آخرتو دو هفته رفتی بم چکار کردی ؟ بابا من پسرت هستم نباید بدانم ؟ الان برگشتی ؛ چرا صورتت سوخته ؟ چرا چشم‌هایت سرخ شده ؟ نه صدایت مثل قبل است , آخر چه کار کردی که هیچ چیز مثل قبل نیست ؟ در جواب گفت : چیزی نشده . سرماخوردم . یا قبل از شهادت بابام فکر می‌کردم پدرم رزمنده ای بوده ( این را قسم میخورم ), در همین حد ما را نگه داشته بود. کسی به ما چیزی نگفته بود. چون اجازه نمی‌داد, کسی حرفی بزند . فکر می‌کردم رفته جنگیده و شهید نشده , بعد از جنگ گفته اند چون تو آدم توانمند و خوبی…

    بیشتر بخوانید »
  • نردبانی برای چیدن نارنج …

    نردبانی برای چیدن نارنج روز , آرام آرام داشت به شب پیوند می‌خورد . خورشید , نقطه ای شده بود به رنگ نارنج درشتی . انگار گذاشته باشندش توی لوله توپ . قاسملو , مدادش را داده بود به فرهاد خدامردی و گفته بود ظوری بایستد که نارنج درشت خورشید , نوک ان باشد . به آرپی چی خودش می‌گفت : مداد… خدامردی , نوجوان کوتاه قامتی بود که وقتی آرپی جی می‌استاد , یک سرو گردن  از آن کوتاه تر بود ! او , پسر یکی از راننده‌های جهادگر بود و همراه پدرش آمده بود به جبهه . با قاسملو , دوستان جفت و جوری بودند . همه می‌دانستند که چرا قاسملو روی آرپی جی اش اسم مداد را گذاشته : دانشجوی رشته نقاشی بود و تا چشم به هم رنی کاریکاتور آدم را می‌کشید. کارش از همه شلوغ تر بود . بچه‌ها می‌خواستند نامه بنویسند اول می‌آمدند و می‌گفتند طرح صورتشان را بکشد . آن وقت بود که معلوم شد چه کسی بینی اش یزرگ است . کدام…

    بیشتر بخوانید »
  • یادداشت / دل نوشته …

    بسم رب المهدی بسم رب الحسین بسم رب الشهدا السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها آرزوی جان باختن در راه خدا در دل او شعله می‌کشید و او با این شوق و تمنا در کارهای بزرگ پیشقدم می‌گشت. اکنون او به آرزوی خود رسیده و خدا را در حین انجام دادن خدمت ملاقات کرده است. حضرت امام خامنه ای مدظله العالی ساعت حوالی ۱۱ ونیم صبح ۱۹ دی ماه بود که همهمه ای شهر را برداشته بود، هرکس چیزی می‌گفت تا اینکه عاقبت زنگ خبر ۱۴ بعد از ظهر به تلخی نواخته شد. ثانیه‌ها بسان سالی می‌گذشتند.به هر جان‌کندنی بود لحظات سپری شد و گوینده خبر اعلام کرد: صبح امروز یک فروند هواپیمای نظامی (جت فالکون) حامل فرمانده‌ی نیروی زمینی سپاه  \” سردار شهید حاج احمد کاظمی\”در حوالی ارومیه، سقوط کرد و همه‌ی ‌۱۲ سرنشین آن به شهادت رسیدند. شهر با شنیدن خبر سقوط هواپیمای تو، به عزاخانه‌ای مبدل شد که نگو و نپرس. همه گریه می‌کردند حتی آنان که با تو سر یاری نداشتند.یادم نمی‌رود که تمام…

    بیشتر بخوانید »
  • سردار کاظمی‌همیشه با اطلاعات خودش تصمیم می‌گرفت…

    سردار کاظمی‌همیشه با اطلاعات خودش تصمیم می‌گرفت , نه به حرف‌های به دست آمده از این و آن . او اعتقاد داشت آدمی‌که مسئولیت دارد برود خودش شرایط را لمس کند , خطرات و سختی‌های کار را ببیند و بعد با توجه به گزارشات و اطلاعات دیگران تصمیم بگیرد . می‌گفت این بچه‌های مردم دست ما امانت اند. می‌رفت تحقیق می‌کرد , سیستم‌ها را چک می‌کرد جز به جز طرح ریزی و برنامه ریزی می‌کرد و نتیجه اینها می‌شد یک مدیریت صحیح و مدیری که اهل بازی خوردن نیست . حاج احمد مدیریتش مدیریت کنترل از راه دور و ویدئو کنفرانسی نبود . شاهد مثال‌هایش را هم برایمان می‌آورد. مثلا در فتح خرمشهر جایی که برای ما فاصله پیروزی و شکست به اندازه مو باریک بود و آنقدر خودمان و تجهیزاتمان خسته بودیم که نفسی باقی نمانده بود و یک اشتباه می‌توانست از پا در بیاوردمان؛ سردار کاظمی‌یک بلد خواست تا در خیابان‌ها گم نشود . خودش رفت و شرایط را دید . نتیجه اش شد یک تصمیم درست .…

    بیشتر بخوانید »
  • بندگی ام را ببین

    خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده ام و این دوران سخت را تحمل می‌کنم. ای خدای کریم , ای خدای عزیز و ای رحیم ! تو کمکم کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم. چه بدم , وای خدا تو رحم کن و کمک کن . بدی مرا می‌بینی , دوست دارم بنده باشم , بندگی ام را ببین. ای خدای بزرگ , رب من , اگر بدم و اگر خطا می‌کنم, از روی سرکشی نیست بلکه از روی نادانی می‌باشد . خداوندا من در سختی بسیاری هستم , چون هرچه فکر میکنم , می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی را ازدست دادم. ولی خدای کریم, باز امید به لطف و بزرگی تو دارم, خداوندا تو توانایی, ای حضرت حق خودت دستم را بگیر, نجاتم بده از دوری شهدا , کار خوب نکردن , بنده ی خوب نبودن… فرازی از وصیت نامه شهیدحاج احمدکاظمی‌ آری در این شب که شب‌های قدر است نجوا میکنیم همانند تو اما قدر تو شهادت…

    بیشتر بخوانید »
  • بسیجی بی ترمز

    شنیده‌اید در جنگ مى‌گفتند بسیجى بى‌ترمز است، این یک معنا و حرف دیگرى داشت؛ اینها خوب عاشق شهادت بودند و پا بر زمین مى‌کوبیدند. همین شهید عزیزمان، احمد کاظمى را من در جبهه دیده بودم؛ آن‌چنان اقتدارى داشت که اشاره مى‌کرد، بسیجى‌ها حرفش را گوش مى‌کردند. این‌طور نیست که بسیجى که عاشق است، مجاز باشد برخلاف امر فرمانده و برخلاف انضباط سازمانى و انضباط عملى در محیط زندگى، یک حرکت بى‌انضباطى انجام بدهد؛ به‌خصوص که دانشجو و شما دانشجوها. ما براى شماها خیلى قیمت قائلیم. امام خامنه ای (مدظله العالی)

    بیشتر بخوانید »
  • تصویر از احمَد،احمَد،احمِد

    احمَد،احمَد،احمِد

    در عملیات بیت المقدس دو تا از فرمانده‌های تیپ‌های سپاه اسم کوچکشان \”احمد\” بود . احمد کاظمی‌و احمد متوسلیان . معرف هر دو در شبکه ی بی سیم قرارگاه احمد بود. تماس که می‌گرفتند از لهچه شان می‌فهمیدیم که کدام است . گاهی هم دو احمد با هم کار داشتند . احمد کاظمی‌، متوسلیان را این طوری صدا می‌زد : \” احمَد،احمَد،احمِد\”. یادگاران – کتاب احمد کاظمی‌– نیازی ، یحیی- روایت فتح – ص ۳۲

    بیشتر بخوانید »
  • حاج قاسم یادت می‌آید ؟؟

    حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال‌ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد.

    بیشتر بخوانید »
  • مثل همه ی آدم‌های بزرگ…

    دلم می‌خواست که حتما بیاید، ولی عقلم می‌گفت،کلی کار دارد و تازه مریض هم هست . قول هم که نداد، گفته که اگر شد می‌آیم . به بچه‌ها نگفتم که مهمان شب چه کسی است؛چون همان عقلم می‌گفت، بچه‌ها از تحویل گرفتن مسئولان خیرها دیده‌اند و می‌دانند کسی مثل سردار کاظمی، برای یک جمع ۵۰ تا ۱۰۰نفره، به پایگاه نخواهد آمد؛ مثل همه‌ ی آدم‌های بزرگ . با این‌ حال دلم روشن بود. تا آخر شب منتظربودم. بالاخره عقلم برنده شد. سه روز بعد نامه ‌ای با امضای ایشان به ‌نام مسئول پایگاه و خطاب به همه ‌ی اعضا آمد. درآن،بابت نیامدنش معذرت‌ خواهی کرده بود. ظاهرا ًحالش بدشده بود و بستری هم شده بود . عقلم گفت: من که گفتم او با همه فرق دارد.

    بیشتر بخوانید »
  • فقط یک خواسته دارم آن هم شهادت

    عازم کربلا بودم . روز قبل از حرکت برای خداحافظی با شهید کاظمی تماس گرفتم. بعد از اظهار محبت برای این تماس ، گفت: چشمت به گنبد و بارگاه حضرت عباس (ع) که افتاد ، اگر یاد من بودی به آقا سلام برسان و بگو، تو می‌دانی که من چقدر تو را دوست دارم. من فقط از تو یک خواسته دارم؛ آن‌هم شهادت است. بگو، آقا نگذار همین ‌طوری ازبین بروم. بعد گفت: این را هم به آقا بگو،اگرممکن است فقط به من کمی مهلت بدهید؛چندتا کار ناتمام دارم، تمام کنم. خودم تاریخش را اعلام میکنم .

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن