. می دانستم امروز و فردا عازم است. به فرمانده اش زنگ زدم که بچه کوچک دارد، نبریدش. گفت: " چیکارش کنم؟ از در ردش میکنم از پنجره می آید تو؛ از پنجره بیرونش میکنم از دیوار می آید، زورم بهش نمیرسد." به محسن گفتم: " این دفعه اگر بروی شهید می شی!" با ذوق گفت: " من نیومدم که بمونم، اومدم که برم."