بریده های کتاب حوالی احمد
برشهایی از کتاب حوالی احمد
بریده هایی از کتاب حوالی احمد:
بهروایت همسر:
محیط شهرک برایم تازگی داشت. همسایههای خوبی داشتیم که غربت تهران را قابلتحملتر میکرد. با همه سلاموعلیک داشتیم، ولی بیشتر با خانوادۀ حاج قاسم و آقای قالیباف عیاق بودیم.
با آنها گردش و مسافرت هم میرفتیم. خیلی خوش میگذشت. مخصوصاً اینکه خانمها توی سفر هیچ کاری نمیکردند و همهچیز با مردها بود. احمد متخصص ظرف شستن بود. بقیه به اینکه با دستکش ظرف میشست میخندیدند.
همیشه ماشین ما ماشین آخری بود که در جاده حرکت میکرد و اتاق ما کوچکترین اتاقی که موجود بود. هرچه بچهها میگفتند «بابا جلو بزنیم ازشون.»، میگفت: «نه بابا! میدونی اونا چقدر تو جنگ زحمت کشیدهن؟ الانم باید جلوتر از ما باشن.»
حوالی احمد؛ روایتهایی مستند از زندگی و زمانه سردار شهید حاج احمد کاظمی
نوشتهی فائضه غفارحدادی

حاج احمد اهل سجاده آب کشیدن و زهدفروشی نبود. در میان فرماندهان، مخلصترین کسی بود که من میشناختم و فراری بود از اینکه اخلاصش را به نمایش بگذارد… چند ماه بعد شهید شد. همانهاکه پشت سرش حرف میزدند، بعدها از فضایلش میگفتند و اشک میریختند. این وسط احمد بود که پیش خدا و مردم روسفید شد.
حوالی احمد| صفحه۲۳| فائضه غفارحدادی
روایتهایی مستند از زندگی و زمانه شهید احمد کاظمی

لبه پنجرهاش دانه ریخته بود برای پرندهها. چند تا کبوتر هم آمده بودند و بدون توجه به ما نوک میزدند. گفت: «جنگ حتمیه علی. ما قطعا یه روز با آمریکا و اسرائیل شاخبهشاخ میشیم. ولی تا اون موقع سه تا بازومون رو باید قوی کنیم. بسیج و موشکی و مهندسی.
سکوت کردم تا بیشتر توضیح بدهد. «بسیج یعنی مردم. مردم باید باهامون باشن. مردم رو نداشته باشیم انگار هیچی نداریم. موشک هم نداشته باشیم دستمون خالی میشه و سریع از پا درمییاییم. استحکامات و پناهگاههای مجهز هم باید داشته باشیم که اگه یه روزی جنگ شد تلفات زیاد ندیم و مردم آسیب نبینند.
احساس کوچکی کردم از فکرهای مشوش خودم. از ترسهای کوچکم و نگرانیهای کماهمیتم. حاج احمد کجاها را میدید و من به چه چیزهایی فکر میکردم.
حوالی احمد
فائضه غفارحدادی| صفحه ۷۹
روایتهایی مستند از زندگی و زمانه شهید احمد کاظمی






