ده روزی مانده بود به عید نوروز۹۶، آمد که جایی سراغ نداری در وقتهای تعطیلاتی بایستم کار کنم؟ گفتم:((اتفاقا این قنادی که کار میکنم نیرو میخواد.)) خب اگر من بودم قاعدتا برایم مهم بود که چقدر حقوق میدهد؛ بیمه میکند یا نه و ساعت کاریاش به چه شکل است. اولین سوالش این بود:((سرِ ظهر میذاره برم نماز اولوقت بخونم؟)) تا بعد از سیزدهم عید آمد مغازه. وسط کار کلا نقل زبانش سوریه و شهادت و رفقای شهیدش بود. برای اینکه جو را عوض کنم. گفتم:((بروبابا! منم اگه برم شهید میشم.)) صاحبمغازه گفت:((محسن! اینطور فایده نداره. برو یه گونی بزرگ بیار این مجید رو کله کنیم بره.)) همینطور که داشت شیرینیها را میچید داخل جعبه گفت:((پررو میشه؛ ولی تو جنگ خودمون بودن همچین منافقایی که سرشون به سنگ خورد و رفتن و شهید شدن. یه دفعه میبینی این مجید شهید میشه و سر ما بیکلاه میمونه!)) برشی از کتاب "سربلند " خاطرات شهید محسن حججی