مردی از جنس بهشت
خاطره ای از شهید احمد کاظمی
سال ۱۳۸۳ بود
قرار بود فرمانده کل نیروهای زمینی سردار کاظمی برای سرکشی به پادگان بیاید
ما در موسسه بازسازی زرهی شهید زین الدین کار میکردیم از روز قبل به ما اطلاع دادند که قراره سردار بیان برای بازرسی
سردار تاکید کرده بودند که حالا چون قرار است ما بیاییم نیاز نیست تشریفات آماده کنید ناهار هرچه که قرار بوده همان را آماده کنید و تغییر در برنامه خود ندهید.
ناهار ان روز قیمه بادمجان بود. ایشون با شوخ طبعی خودشون گفته بودند که برای من همین بادمجانی که قرار است آماده کنید درست کنید حالا نگید سردار کاظمی میخاد بیاد حتما باید جوجه باشه ، کباب باشه ، نه اصلا …من در کارگاه تعمیر موتور تانک کار میکردم به ما گفته بودند که سردار ساعت ۴ میان برای بازدید کارگاه . درست راس ساعت ۴ اونجا بودند.
از اول کارگاه به ترتیب تمام قسمت ها را با دقت بازرسی کردند با تمام کارگران و کارمندان احوال پرسی کردند و به همه خداقوت گفتند .
رسیدند به قسمت ما ؛ من چون درحال تعمیر موتور بودم دست هام چرب و روغنی بود وقتی که خواستند با من دست بدهند و خداقوت بگویند من مچ دست خود را جلو آوردم.گفتن : که چرا درست دست نمی دهی !؟ گفتم دستانم چرب است ! گفتن که طوری نیست!
من گفتم اخه دستتون چرب میشه …گفتن : که نه هیچ اشکالی نداره و با من دست دادند. بزرگواری ایشان را با تمام وجود درک کردم.
شهید کاظمی از آن سردار ها نبود که ببیند و برود دقیق بررسی میکرد و از فرماندهان و نیروها نسبت به زمینه ی کاری خودشون سوال می پرسید .
سردار اطلاعات بالایی داشتند؛ در همه ی زمینه ها…از یکی از فرماندهان پرسیده بود الان این تانکی که تو داری روش کار میکنی چندتا قطعه اس !؟
فرمانده یکم فکر میکنه از بقل دستیش میپرسه و در حال کنکاش با خودش بوده که سردار میگه ول کن حاجی ولی بدون تو این تانک ۲۶ هزار و ۵۴۹ قطعه به کار رفته یکی از بچه ها می گفت که : سردار رو بردیم برای اینکه یکی یکی همه جا رو نشونشون بدیم رسیدیم یه جا گفتن که اینجا کجاست!؟
من گفتم اینجا کارگاه آموزشیه گفتن: من نیومدم میز و صندلی و یه سخنران ببینم من اومدم ببینم کارها درست انجام میشه یا نه بیاید بریم سراغ کارگاه های عملی.






